negarestan

عکس‌نوشت:‌ ساقه و ریشه‌ای که از هم جداست

چند روز پیش ساعاتی را در باغ نگارستان گذراندم که الحق عمارت‌های اینچنینی جزو میراث شهر تهران هستند و این نه فقط به لحاظ اهمیت و قدمت تاریخی‌شان است که باغی با این حجم هویت ایرانی با قدمتی به مراتب کمتر نیز از همین میزان اهمیت برخوردار است. گواه این ادعا هم برق چشمان و حس فراغی است که در بازدیدکنندگان و مراجعان این چنین مکانی مشاهده می‌شود و نشانه نزدیکی روحی و فطری انسان ایرانی با این سبک معماری و فضاسازی است. سبکی که در انبوه بوستان‌ها و ابنیه عمومی جدیدالاحداث نظیر دانشگاه‌ها و مساجد و میادین و شهرک‌ها و فرودگاه‌ها و مدارس و … متاسفانه به چشم نمی‌خورد و سهم معماری اصیل ایرانی از مدیریت شهری صرفا همایش و کنفرانس و ارائه مقاله است و بس.

فضای عمومی باغ بیشتر در تصرف مشتریان تیپیکال کافه ایرانیزه شده و نوستالژیک از یک سو و اهالی هنر و هنردوستان از سوی دیگر است و فردی مثل من تقریبا به یک اندازه از هر دو گروه فاصله داشت. بیش از همه از اتاق مربوط به مرحوم ملک‌الشعراء بهار در موزه کمال‌الملک لذت بردم و ذهنم پیش دانشجویان و استاید «دانشسرا» و آخر و عاقبتشان ماند.

در باغ قدم می‌زدم و در گوشه‌ای دنج و کنار یک نیمکت که سایه و آفتاب عصر آخرین روز بهار ۹۷ چشم‌نوازشان کرده بود، اثر هنری فوق را دیدم و از کنارش گذشتم،‌اما چند لحظه بعد برگشتم و دقیق‌تر نگاهش کردم.

در نظر اول خوش‌ذوقی آن به چشم می‌خورد. شاید یک دانشجوی خوش قریحه هنر می‌خواسته با این اثر امیدواری و چرخه حیات را روایت کند، می‌خواسته بگوید مرگ یک درخت، مرگ تمام جنگل نیست. شاید یک دانشجوی فعال و ایده‌آل‌گرا می‌خواسته با این اثر فریاد بزند « با رویش ناگریز جوانه‌ها چه می‌کنید؟»‌. شاید یک فعال محیط زیستی هنر دوست می‌خواسته با این اثر به «قطع درختان» اعتراض کند.

همه اینها محتمل است، اما من چیز دیگری در آن می‌دیدم. من می‌دیدم که چگونه این اثر آینه تمام‌نمای نظام تصمیم‌سازی و مدیریتی جهان سوم است، می‌دیدم که چقدر هنرمندانه «گردنه پر پیچ و خم توسعه‌نیافتگی» را به تصویر کشیده است، می‌دیدم با چه دقتی آفت واردات ترجمه‌های غیردقیق را به علوم اجتماعی کشور در دهه ۲۰ و ۳۰ و ۴۰ ،‌ آن هم در همان مکان «دانشسرا»ی دیروز و «نگارستان» امروز را روایت کرده است، می‌دیدم با چه طنز تلخی تصمیمات سطحی و خلق‌الساعه و پاک کردن صورت مساله‌ها را به سخره گرفته است، می‌دیدم و تحسین می‌کردم که انحراف مسیر توسعه کشور از مشروطه تا امروز را چنان نمایش داده است که شرحش از توان قلم ده‌ها نویسنده خارج است. این اثر در چشم من روایت هنرمندانه‌ای است از قصه پرغصه گره زدن «تنه تنومند تمدن ایران‌شهری» به « گلدان نامتناجس دولت مدرن وارداتی و ترجمه‌ای»، و فراتر از آن هرس کردن درختی پربار برای جا شدن در گلدانی کوچک، که نتیجه‌ای جز خشک شدن درخت در بر نداشته است. گویی این اثر فریاد می‌کشد که « ای آدم‌ها! بجای دوختن لباسی برازنده یک پهلوان، دست‌های پرتوان و پاهای قدرتمندش را قطع کرده اند تا در لباس از فرنگ به سوغات آمده اندازه‌ش شود».

این اثر از ما می‌خواهد که برای «ایران» و برای تمدن «ایران‌شهری» فکری بکنیم و همتی کنیم تا از خشک‌تر شدن درختی بزرگ – درختی که همه ما به سان پرنده‌ای بر شاخه‌های آن سکنی گزیده‌ایم- جلوگیری کنیم.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *