A1471BFC-BFCF-4F9E-8CE6-6DCB0E9B3EA6

عکس‌نوشت/ سلام ای دست از جان کشیده!

سلام ای دست از جان کشیده!

راستش امروز که عکست را دیدم چشمانم چند لحظه از کنترل من خارج شدند و وقتی به خودم آمدم انگار تو را می‌شناختم. درست مثل یک دوست قدیمی که گویی همیشه بوده است و محرم همه رازهاست و همراه همه مسیرها.

از خودم پرسیدم چطور یک انسان می‌تواند اینقدر بزرگ شود که ترس این همه از وجودش احساس حقارت بکند؟ یک انسان چطور می‌تواند این همه عشق را و این همه ایمان را و این همه ایثار را در دلش جای بدهد؟ وقتش که برسد تیروکمانش را بردارد، چرخش را کج کند و سینه به سینه دشمن بایستد.

یکی مثل من حتی جرأت دیدن چنین تصویری را هم ندارد. تو چطور توانستی به هزار و یک دلیل خودت را از این مخمصه معاف نکنی؟ چطور به خودت نگفتی «من این همه سختی زندگی را تحمل کرده‌ام، امروز باشد برای دیگران!»؟ چطور خودت را توجیه نکردی که « من با این چرخ و این شرایط وسط آن غوغا اگر نباشم برای دیگران هم بهتر است!»؟  این توجیه‌های عقلانی به ذهنت خطور نکرد یا «پاهایت» بیشتر از نرفتن دنبال دلیل برای رفتن می‌گشتند؟

ستایش تو – تویی که نمی‌دانم غروب امروز را دیدی یا به۵٠ برادر و خواهر و کودک شهیدت پیوستی- از عهده چون منی خارج است! راستش را بخواهی لیاقتش را ندارم! تو تمام نتوانستن‌های من را و تمام ترس‌های من را و تمام توجیهات عقلانی من را و تمام اما و اگر های من را و تمام عافیت‌طلبی‌های من را پشت سر گذاشته‌ای! آنقدر بزرگ شده‌ای و آنقدر انسان شده‌ای که  از خیره شدن به عکست شرم دارم.

خاک «قدم»هایت، توتیای چشم من که امروز بیرق انسانیت در دست اوست!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *